غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
387
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
اين كشتار از شام بازگشتند و پس از آنان مصريان به شام باز آمدند و آن سرزمين را تصرف كردند . هم در اين سال علاء الدين پدر بدر الدين لؤلؤ صاحب سنجار به مصر بازگشت . چون مدتى اندك در آنجا درنگ كرد به برادر خود الملك الصالح اسماعيل صاحب موصل نامه نوشت و او را از قدرت و توان و عظمت بندقدار آگاه ساخت . و از او خواست كه موصل را ترك گويد و آهنگ خدمت بندقدار كند زيرا چون بندقدار بر قهر مغول غلبه يابد و بلاد را از آنان باز پس ستاند او را مقامى شامخ خواهد بود و علاوه بر موصل بلاد ديگرى از ناحيهء شرقى را نيز به او خواهد داد . چون نامه به الملك الصالح رسيد و از مضمون آن آگاه شد آن را در زير نهالى خود نهاد . در آن هنگام يكى از امرا ، شمس الدين محمد پسر يونس باعشيقى كه از جملهء امراى پدرش بود و در ناحيهء نينوا نيابت او داشت ، در خدمت بود . شمس الدين او را غافل كرد و نامه از زير نهالى برداشت و از نزد او بيرون شد و بىدرنگ خود را به قريهء خود باعشيقا رسانيد . الملك الصالح پس از آن دست زير نهالى كرد تا نامه را بگيرد ولى آن را نيافت ، يقين كرد كه شمس الدين بن يونس آن را برگرفته و با خود برده است . سخت مضطرب شد و در حال قاصدان از پى او روان كرد و آهنگ قتلش نمود . چون قاصدان رسيدند شمس الدين بن يونس آنان را به خوردن و آشاميدن مشغول كرد و گفت : امشب را بخوريد و بنوشيد ، بامداد سوار مىشويم و نزد سلطان مىرويم . غلامان را سفارش كرد كه پى در پى شراب آوردند تا همه را مست كرده و به خواب كرد . آنگاه زن و فرزند خود و هر چه را در نظرش عزيز بود برداشت و در آغاز شب سوار شد و به قصد اربل براند . او با رؤساى مسيحيان ناحيهء برطلى مشورت داشت . بر آنان گذشت و خبر داد كه الملك الصالح قصد آن دارد كه همهء بزرگان مسيحيان ناحيهء نينوا را بكشد و بعد از آن عازم شام شود . مسيحيان كه از پيش چنين وضعى را احساس مىكردند گفتار او را تصديق كردند و خود و عزيزان و فرزندانشان آماده شدند . اين خبر ميان همهء يهوديان نينوا منتشر شد و هر كس توانست ، شتابان خود را به اربل رسانيد و بدينسان بيشتر مسيحيان آن ديار پاى به گريز نهادند . اين واقعه در شب پنجشنبه بود . اما آن مملوكان كه براى بردن شمس الدين بن يونس آمده بودند ، چون بامداد از